تیک تاکهای مهربانی

کمی زودبود،ولی...دعایت گرفت مادربزرگ!!! پـــیـــرشــدم

گفتگو با خدا
نویسنده : سید مرتضی حسینی - ساعت ۳:٢٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٩ آبان ۱۳۸٩
 

گفتگو با خدا

 

 

خواب دیدم در خواب با خدا گفتگویی داشتم .

 

خدا گفت : پس میخواهی با من گفتگو کنی ؟

 

گفتم : اگر وقت داشته باشید .

 

خدا لبخند زد...

 

وقت من ابدی است .

 

چه سوالاتی در ذهن داری که میخواهی بپرسی ؟

 

چه چیز بیش از همه شما را در مورد انسان متعجب می کند ؟

 

خدا پاسخ داد …

 

این که آنها از بودن در دوران کودکی ملول می شوند .

 

عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و بعد حسرت دوران کودکی را می خورند .

 

این که سلامتی شان را صرف به دست آوردن پول می کنند.

 

 و بعد پولشان را خرج حفظ سلامتی میکنند .

  

این که با نگرانی نسبت به آینده فکر میکنند .

  

زمان حال فراموش شان می شود .

  

آنچنان که دیگر نه در آینده زندگی میکنند و نه در حال .

 

این که چنان زندگی میکنند که گویی هرگز نخواهند مرد .

 

و آنچنان میمیرند که گویی هرگز زنده نبوده اند .

 

خداوند دست های مرا در دست گرفت و مدتی هر دو ساکت ماندیم .

 

بعد پرسیدم …

 

به عنوان خالق انسان ها ، میخواهید آنها چه درس هایی اززندگی را یاد بگیرند ؟

 

خدا دوباره با لبخند پاسخ داد .

  

یاد بگیرند که نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد .

 

 اما می توان محبوب دیگران شد .

 

یاد بگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند .

 

یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری دارد .

 

بلکه کسی است که نیاز کم تری دارد

 

یاد بگیرن که ظرف چند ثانیه می توانیم زخمی عمیق در دل کسانی که دوست شان داریم ایجاد کنیم .

 

و سال ها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التیام یابد .

 

با بخشیدن ، بخشش یاد بگیرن .

 

یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را عمیقا دوست دارند .

 

اما بلد نیستند احساس شان را ابراز کنند یا نشان دهند .

 

 یاد بگیرن که میشود دو نفر به یک موضوع واحد نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند .

 

یاد بگیرن که همیشه کافی نیست دیگران آنها را ببخشند .

بلکه خودشان هم باید خود را ببخشند .

 

و یاد بگیرن که من اینجا هستم .

همیشه