تیک تاکهای مهربانی

کمی زودبود،ولی...دعایت گرفت مادربزرگ!!! پـــیـــرشــدم

عصر تاسوعا
نویسنده : سید مرتضی حسینی - ساعت ۳:٤٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ آذر ۱۳۸٩
 

هرچه کردم نشد طاقت بیارم خود که قلم شیوا ندارم به ناچار نقل از دیگران می کنم وکمی به آشوبهای دلم التیام می بخشم....

. عصر تاسوعا

اینک زمین در سفر آسمانی خویش به عصر تاسوعا رسیده است و خورشید از امام اذن گرفته که غروب کند. دیگر تا آن نباء عظیم، اندک فاصله ای بیش نمانده است و زمین و آسمان در انتظارند. فرات تشنه است و بیابان از فرات تشنه تر و امام از هر دو تشنه تر. فرات تشنهء مشکهای اهل حرم و بیابان تشنهء خون امام و امام از هر دو تشنه تر است؛ امّا نه آن تشنگی که با آب سیراب شود ... او سرچشمه تشنگی است و می دانی، رازها را همه، در خزانهء مکتومی نهاده اند که جز با مفتاح تشنگی گشوده نمی شود. امام سر چشمه راز است و بیابان طف، عرصه ای که مکنونات حجاب تکوین را بی پرده می نماید. مگر نه اینکه اینجا را عالم شهادت می نامند؟ و مگر از این فاش تر هم می توان گفت؟ 

 و اکنون، قتلگاهِ پسر، محراب!

در سپیده دم غیرت، "خون" که ـ با اباعبدالله (ع) ـ به دنیا آمده، حساب زمین به هم خورد!
معادله جهان چیز دیگری شد:
سرخی زندگی، برافروخته رویی درد، و نبض غیرت عقیده ـ جایِ این پا و آن پا کردن، بی خیالی، و بی حالیِ مرگ را گرفت. و ایم شد معیار تعریف، برای زندگی: "قِف دونَ  رَأیکَ، فی الحَیاة ، مُجاهداً. اِنّ الحَیاةَ، عقیدةٌ وَ جهادٌ" بر سر رأی خویش، رزمنده و پای بر جا،بمان که حیات هیچ نیست، مگر عقیده و جهاد! و معیار تازه ای برای "پاسداری" از حیثیت خون که یعنی : ذهن کربلایی داشتن؛ حرفِ عاشورایی زدن؛ و از میان رنگ ها، "سرخ" را به رسمیت شناختن!....
قرار قبلی شیطان، ترس بود و زبونی و زردی. امّا پای"خونِ حسین" که به میان آمد،همه چیز، دیگرگون شد. همین که، تا دیروز، قابل اعتنا نبود و حرکت و هویّت نداشت؛ امروز، شد "خون خدا"!
یکباره، از خاک به خدا رسید. همین خون خاکی، شد خونِ خدا؛ موج برداشت، شکفت، بالید و بلند شد. آسمان آمد، به تماشای زمین. و کائنات غرق شد: غرق در حیثیّت خون!
پیش از این، محراب پدر، قتلگاه بود! و اکنون، قتلگاهِ پسر، محراب!
 

 مکاشفهء عطش و جانبازی
در همهمهء غیرت و درد، مگر می شود کار دیگری هم، کرد؟! دلشوره درد، خواب را پس می زند و غیرتِ عشق، آب را.
همه چیز، از آب، از نگاهِ مردانهء ملکوتی عبّاس، موج بر می دارد و دست های تشنه خاک، به تماشای چشمان ماه نبی هاشم، بلند می شود.
آبروی آب، از اوست:
هر آب، که در مشکِ او نیست،
آب نیست، آبرویی است فروهِشته!
ذهن علیل ابلیس، آدم را ـتنها ـ خاک می بیند.
مکاشفهء عطش و جانبازی، در باور آب و آتش نمی گنجد.
امّا ابوالفضل، کار خود را می کند؛ ماندن، کار او نیست.
دست از "آب" می شوید و از "جان" خویش نیز!...

روایت محرم، شهید مرتضی آوینی


 
 
“تنها مرد شهر ما مادر است”
نویسنده : سید مرتضی حسینی - ساعت ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ آذر ۱۳۸٩
 

دوستان عذر مرا پذیرا باشید مشکلات همیشه دست وپاگیر علایق انسانه منم برخلاف علایقم مدتی نتونستم خدمت دوستان باشم واز محضرشون بهره ببرم...ایام محرم است ومتعلق به امام حسین کمتر از آنم که بخوام درمورد آقا چیزی بنویسم فقط امیدوارم عزاداری همه دوستان قبول حق باشه

“تنها مرد شهر ما مادر است”

بعد از پدر تا تو را دارم وجودی از مرد برایم مفهوم نیست.

می توانم بگویم دوستت دارم ولی… افسوس نمی توانم حقیقت وجود این دوست داشتن را به تو بفهمانم .

مدتها فکر می کردم که چون او نیست ، دیگر روستای شهر کوچک قلبهای ما بیگانه خواهد شد و شهر آرزو های من نیز شب ها شاهد صد هزاران حادثه ی شود و روز ها در گیر تابوت های با قانون خواهد شد…

ولی چرا؟

مگر چه گناهی جز ترک وجدان کردیم که تا باید اینگونه به ویرایش آتیه های خیلی دور اندیشیم؟؟؟ چرا باید خود را اینگونه اسیر کوچه باغ های خیالی کرده باشیم؟

اصلاً چرا ما باید بیهوده به یک خانه ی تاریک اندیشه راهی کنیم و چرا هر عاشق را با تاب برای خود دست به گردن کنیم.. ولی با اینهمه امیدی دارم که حتی در شب های تاریک کم سویم… با فانوسی مرا می جوید.

در فکرم نیست در نیروی اندیشه های خود گرفتار باشم… چرا بی وفایی کردم؟ ولی عزرائیل جانسوز فرصت نداد … او را بدون آن که من بتوانم برایش قسم بخورم و بگویم که … مرا ببخش… از من گرفت … ولی حتم دارم خود نیز بی آنکه من به او گفته باشم می فهمید ، برای این بود که به ما می گفت : بچه ! او راحت است چرا که می گوید من دینم را ادا کرده ام.

ولی این من روباه صفت هستم که آرزو های دور پرواز … که همین حالای من است، بدون هیچ تقدیری همنشین برگهای پلاسیده و خاک برگ های کف خیابان ها کرده ام…

چرا باید اینگونه می شد و من در عدم وجود او… همچون لاشه ای به پابوسی نمی افتادم.

تا که قدر حقیقت ها، قدر مهرورزی او را بیشتر می دانستم… و اما با این همه تک چراغی بود که روزهای خراشیده ی ذهن مرا آذین بست… . مرد گونه خود را سپر شرایط کرد و مرا … او را… همه را … با نگاه سخت خود امیدوار ساخت. کسی که به وجودش بعد از پدر پی بردم… و فهمیدم که تک مرد شب های دور از خیال من ، همان کسی است که تدبیر ها و آرزو های پدر را باور داشت و دارد… و با کوله ای سنگین… همیشه در تلاش است…که تا آرزو های خود و جاوید مرد مرا بی کم و بی کاستی…به ما ارزانیکند پس چرا نباید به نشان سپاسی .. حداقل او را در چشم خود به اسارت بگیرم… و چشمان خود را همیشه بسته .. تا به نشان کودکی او را ببینم و همیشه در خاطرداشته باشم… که مادر در قلبها مان برای همیشه جا دارد.

آری اینگونه بود که شب ها خواب کویری دیدم… جائی با آب را… روز ها خیال سراب مرا به این سو آن سو می کشد.. که بگوید بی ریاست…

ولی باز با این همه… سفید چادری بود که خیالات شبها و سراپای مرا می دزدید… باید پشت پنجره نشست و باد را پایید و تا   

 

ممکن اورا دید و خاطرات را به دفتر چید.....


 
 
اوهمچنان ناشناخته است....
نویسنده : سید مرتضی حسینی - ساعت ٢:٥٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ آذر ۱۳۸٩
 

قبل از هر چیز جا دارد پیشاپیش فرارسیدن عید بزرگ ولایت حضرت علی (ع) این شیر مرد جهان اسلام را به همه شیعیان جهان بویژه هموطنان گرامی ودوستان بلاگی خودم تبریک وتهنیت عرض نمایم...

دوستان چون قراره به یک سفر چند روزه کاری روانه گردم مجبورشدم این پست روقبل از عید سعید غدیر خم بزارم چون از فردا تا روز عید نیستم وبه رایانه هم دسترسی ندارم خوشحال می شم تحمل کرده واین چند خط را بخوانید...

از آن زمان که کودکی نو پا بودم، به یاد دارم هر گاه که می خواستم برخیزم ، به من آموخته بودند «یا علی» بگویم ، هر گاه می خواستم باری را بلند نمایم «یا علی» می گفتم، ام ا«یا علی» چه بود ؟ و «علی» که بود ؟ نمی‌دانستم.

امروز هم که بزرگ شده و مطالعاتی در سیره و سرگذشت آن حضرت داشته‌ام ، باز هم باید اقرار کنم که چیزی نمی‌دانم و درک جلوه های شخصیت ابر مردی که ماوراء شخص وی، حتی برای اصحابش ناشناخته بود و هست؛ برای فردی چون من، ناممکن است مگر نمی از یمی.

مولوی بلخی با آن اندیشه عمیق و روح بلند درباره حضرت علی علیه السلام می‌گوید:

در شجاعت شیر ربانیستی                در مروت خود که داند کیستی؟

به راستی کدام بُعد از ابعاد وجود علی علیه السلام را می توان بررسی کرد ؟ شجاعت، عدالت، سخاوت، ایثار، گذشت، علم، آگاهی و معرفت ، زهد و تقوا و ... کدام یک؟

علی علیه السلام، شخصیتی است دارای ابعاد مختلف و جامع صفات اضداد؛ حضرت فرمانروایی است پر قدرت و صلابت و در عین حال بردبار، در میدان جنگ دلاوری کم نظیر، در محراب عبادت عابدی گریان، با دشمنان قاطع، در برابر یتیمان و بیوه زنان مهربان و رقیق القلب، سخاوتمندی بی مانند، در عین حال ساده پوشی کارگر و کشاورز، حکیمی دانا، قاضی دادگر ، بی گذشت و دقیق النظر بود.

به راستی شناخت کامل از این دریای ناپیدا کرانه فضیلت ، تقوا و دانش، برای کسی امکان ندارد، مگر خدایی که خالق اوست و حضرت خاتم النبیین صلی الله علیه و آله که معلم و مربی اوست و اولاد مطهرش که پرورش یافتگان مکتب او هستند؛ تنها ایشان هستند که مقام و رتبت او را، چنان که هست، در می یابند و دیگران را راهی به شناخت شخصیت والای او نیست.

امیرالمؤمنین دریایی است از خصایص عالی بشری و جامع صفات ممتاز یک انسان برتر، و به حقیقت انسانی کامل. ایشان در این صفات، تا آنجا پیش رفته که حتی دشمنانش نیز زبان به تمجید او گشوده‌اند.

ایستادگی حضرت در برابر ناکثین، قاسطین، مارقین و آنان که می‌خواستند اسلام را از مسیر اصلی‌اش منحرف ساخته، به وادی انحراف، امتیازات طبقاتی و سنن جاهلی بکشانند، حقیقتی است روشن.

حلم و صبر و سکوتش، در مدت بیست سال و اندی، به خاطر مصالح کلی اسلام و مسلمین، در حالی که "خار در چشم و استخوان در گلو" داشت، حقیقتی است دردناک و شگفت انگیز که تاریخ هرگز فراموش نخواهد کرد.

علی علیه السلام در آن گردبادهای اغراض و جهالت و در طوفان‌های کینه توزی از مطامع دنیوی، ناشناخته بود و سخنان آتشین و مواعظ از دل برخاسته اش در دل های قسوت گرفته و سنگین، کمتر اثری نداشت تا جایی که امام سر به بیابان می‌نهاد و درد دل را تنها با خواص اصحابش در میان می‌گذاشت یا در سکوت عمیق چاه درد تنهایی را باز می‌گفت.

علی علیه السلام که چشمه‌های حکمت و دانش از ستیغ کوهساران شخصیت والایش ریزان بود و قادر بود سعادت دو جهان را برای همگان به ارمغان آورد؛ او که به راه های آسمان از راه های زمین آشناتر بود، او که از شمیم روح پرور وحی محمدی صلی الله علیه و آله بهره مند شده و از کودکی در آغوش پر مهر نبوت پرورش یافته بود؛ او که عادل ترین داوران و شجاع ترین دلاوران، امیرمؤمنان و پناهگاه ستم رسیدگان و دردمندان بود؛ همچنان ناشناخته ماند و جز تنی چند از یاران وفادارش، دیگران به ارزش وجودی او پی نبردند و یا نخواستند پی ببرند...

" به واقع علی(علیه السلام)، مظلوم تاریخ اسلام است. "